الشيخ محمد علي الگرامي القمي

99

فلسفه (مقدمات، شناخت، ديالكتيك و ادراكات حقيقى و اعتبارى) (فارسى)

چيزى ديگر نيست تا با هم تماثل داشته باشند و تحت يك ماهيت كلى قرار گيرند ، و همين‌طور چيز ديگرى نيست كه بتواند با او در تضاد باشد و هر دو به طور تعاقب بر يك موضوع خارجى ورود كنند . 4 - وجود جزء چيز ديگرى نيست و خودش هم جزء ندارد . زيرا چيز ديگرى نداريم كه با وجود تركيب شود و تشكيل چيز سومى بدهد و يا جزء وجود بشود . 5 - هرگونه صفت حقيقى وجود ، داخل در حقيقت وجود مىباشد . زيرا اگر صفت واقعى است ( نه اعتبارى و يا فرضى ) ، خود داخل در درياى حقيقت وجود خواهد بود . 6 - از نظر خارجى ، ماهيت عارض وجود است و مرزهاى مشخصه وجودات را توضيح مىدهد كه - فى المثل - يكى انسان و ديگرى سنگ است ، ولى از نظر ذهنى ، برعكس بوده و وجود عارض ماهيت است . ذهن ما ، ماهيت را بدون وجود در نظر مىگيرد و آنگاه وجود را بر آن حمل مىكند . چنان كه اگر ماهيتى را معدوم ديد ، عدم را بر آن بار مىكند . در خود ماهيت نه وجود هست و نه عدم . البته جدايى و تغاير ماهيت و وجود ، ذهنى است و در خارج هر دو با هم هستند ؛ به اين معنى كه وجود اصل است و ماهيت اعتبارى و انتزاعى است كه از وجود انتزاع مىشود . 7 - از مطالب بالا به دست آمد كه مفهوم وجود در دو مورد به كار مىرود : 1 - موجود بالذات 2 - موجود بالعرض . اولى خود وجود است كه اصالت دارد ، و دومى ماهيت است كه حقيقتاً تحقق ندارد و به تبع وجود اعتبار و از آن انتزاع مىشود . 8 - وجود هر چند مرادف لفظ « شىء » نيست ، ليكن از آن جدا هم نيست . هر چه وجود دارد ، چيزى است و شيئيت دارد ، آن‌چه كه شى